شکرلب! دوستت دارم نمی دانی چه اندازه!

مرتب دوستت دارم نمی دانی چه اندازه

شبیه جام مشروبی که بر لبهات می لغزد

لبالب دوستت دارم نمیدانی چه اندازه

چو قرآنی بغل کردم قدوم ناز مژگانت

مودب دوستت دارم نمی دانی چه اندازه

نگین حلقه ی جانی؛ به حجمِ سینه، معبودی

مکعب دوستت دارم نمیدانی چه اندازه

خداناباورم اما قسم بر دین و آیین و

به مذهب دوستت دارم نمی دانی چه اندازه

پیامی تازه آوردم؛ برای توست این شعرم

مخاطب! دوستت دارم نمی دانی چه اندازه

#بردیا_پارسی

من باورم این است ایرانی نمی ترسد
ایرانی از تهدید تورانی نمی ترسد

ایران چو تمثالی ز زر بر سردر تاریخ
شمشیر از چاقوی زنجانی نمی ترسد

قومی که آنگونه لگد مال سکندر شد
از حمله ی تاتار و عثمانی نمیترسد

آنکس که در علم ریاضی دکترا دارد
از رشته ی آسان انسانی نمی ترسد

انسان امروزی پی روشنگری رفتست
دیگر کسی از فقه روحانی نمیترسد

حالا بگو هی مشکل از اتباع بیگانست
یک مرد ایرانی ز افغانی نمی ترسد

ما مرد قطعی های تابستان سوزانم
این ملت از طرح زمستانی نمی ترسد

وقتی شتر آلوده ی چاقوی بِسمِل شد
او دیگر از ساطور قربانی نمی ترسد

فقر آمد و بر گله ی بی دین و مومن زد
این‌ گرگ هار از چوب چوپانی نمی ترسد

از واق واق سگ بگو تا غرش شیران
این گرگ بالانی به آسانی نمی ترسد

ترسیدن ترسو ز خوف و ترس هر روزه است
او را اگر‌ گاهی بترسانی نمی ترسد

در بین فقر و ظلم و و قتل و دزدی و فحشا
هر روز اگر او را بچرخانی نمی ترسد

ما رود کُر هستیم و گِرد برج میلادیم
حاشا که کُربالی ز تهرانی نمی ترسد

#بردیاپارسی