دکانها بسته اند اما دلم سیگار میخواهد
سرم میسوزد و کوبیدن دیوار میخواهد
بیاور لاشه ی من را کنار ساحل ای دریا
سرم چون موج، ضربِ صخره را بسیار میخواهد
خرابم؛ کوزه ام خالی؛ روانم تشنه ی الکل
صدای استکان، تکرار در تکرار میخواهد
شبیه شهر نیشابور بعد از حمله چنگیز
گذشته از سَرم آب و تنم آوار میخواهد
کجایی ای شهنشاهان! ببینی سرنوشتم را
شدم خاک سیَه روزی که آتشبار میخواهد
بپاش ای خاک لامصّب بر این متروکه ی رنجور
که این آیینه ی مخروبه-دل، زنگار میخواهد
چنین شعری پر از آتش؛ چنان غمنامه ای سرکَش؛
خدا لعنت کند او را که بی مقدار میخواهد
بردیاپارسی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 10:17 توسط حسین زارع قشلاقی
|