دکانها بسته اند اما دلم سیگار میخواهد
سرم میسوزد و کوبیدن دیوار میخواهد

بیاور لاشه ی من را کنار ساحل ای دریا
سرم چون موج، ضربِ صخره را بسیار میخواهد

خرابم؛ کوزه ام خالی؛ روانم تشنه ی الکل
صدای استکان، تکرار در تکرار میخواهد

شبیه شهر نیشابور بعد از حمله چنگیز
گذشته از سَرم آب و تنم آوار میخواهد

کجایی ای شهنشاهان! ببینی سرنوشتم را
شدم خاک سیَه روزی که آتشبار میخواهد

بپاش ای خاک لامصّب بر این متروکه ی رنجور
که این آیینه ی مخروبه-دل، زنگار میخواهد

چنین شعری پر از آتش؛ چنان غمنامه ای سرکَش؛
خدا لعنت کند او را که بی مقدار میخواهد

بردیاپارسی